![]() |
![]() |
|
| اشعار و جملات زیبای شاعران و عارفان جهان |
|
زني پسرش را به سينما مي بردو دقيقا به قدري كه براي سنما رفتن لازم بود ،پول همراه داشت.پسر با شور و هيجان دم به دم از مادرش مي پرسيد كه پس كي به سينما مي رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ايستاده بودند،زن گدايي را ديد كه در پياده رو نشسته بود و صدايي را شنيد كه به او گفت: - هر چي پول داري ،به او بده! زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سينما داده بود .صدا دست بردار نبود: - تمامش را بده! زن گفت: - مي توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم مي تواند تنها به سينما برود و من بيرون مي مانم تا او از سينما بيايد. اما صدا مايل به جرو بحث در اين مورد نبود: - همه را به او بده. زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را براي پسرش توضيح دهد.اتومبيل را متوقف كرد و همه پولي را كه داشت ،به گدا داد.گدا گفت: - خدا هست.شما اين را به من اثبات كرديد.امروز روز تولد من است. دلم گرفته بود.خجالت مي كشيدم گدايي كنم.به همين دليل تصميم گرفتم گدايي نكنم و در دل گفتم:اگر خدايي هست،هديه اي به من مي دهد. (بر گرفته از كتاب مكتوب نوشته ي پائولو كوئيلو - مطلب شماره ي 81)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:34 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|