![]() |
![]() |
|
| اشعار و جملات زیبای شاعران و عارفان جهان |
|
زني پسرش را به سينما مي بردو دقيقا به قدري كه براي سنما رفتن لازم بود ،پول همراه داشت.پسر با شور و هيجان دم به دم از مادرش مي پرسيد كه پس كي به سينما مي رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ايستاده بودند،زن گدايي را ديد كه در پياده رو نشسته بود و صدايي را شنيد كه به او گفت: - هر چي پول داري ،به او بده! زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سينما داده بود .صدا دست بردار نبود: - تمامش را بده! زن گفت: - مي توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم مي تواند تنها به سينما برود و من بيرون مي مانم تا او از سينما بيايد. اما صدا مايل به جرو بحث در اين مورد نبود: - همه را به او بده. زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را براي پسرش توضيح دهد.اتومبيل را متوقف كرد و همه پولي را كه داشت ،به گدا داد.گدا گفت: - خدا هست.شما اين را به من اثبات كرديد.امروز روز تولد من است. دلم گرفته بود.خجالت مي كشيدم گدايي كنم.به همين دليل تصميم گرفتم گدايي نكنم و در دل گفتم:اگر خدايي هست،هديه اي به من مي دهد. (بر گرفته از كتاب مكتوب نوشته ي پائولو كوئيلو - مطلب شماره ي 81)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:34 توسط ندا |
|
|
صد بهار برابري به كوثر نكنند وان باده ي آتشين به ساغر نكنند
عشاق جهان اگر برايند به هم در عشق برابري به مادر نكنند.... ******************************************* عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. شكسپير
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:21 توسط ندا |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشهء ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا وگل و سنگ همه دل داده به آواز شبا هنگ رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم... فریدون مشیری به احترام شش سال دوستی تقدیم به بهترین دوست دنیا...صبای عزیزم... شاید دیگه پیشم نباشی اما برای همیشه دوستمی ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:27 توسط ندا |
|
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست وجودم از تمناي تو سرشار است زمان در بستر شب خواب وبيدار است هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز خيالم چون كبوتري وحشي مي كند پرواز رود آنجا كه مي بافند كولي های جادو ، گيسوي شب را همان جاها، كه شب در رواق كهكشان ها عود مي سوزند همان جاها، كه اخترها ، به بام قصرها ، مشعل مي افروزند همان جاها، كه راهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند همان جاها، كه پشت پرده شب ، دختر خورشيد فردا را مي آرايند همين فرداي افسون ريز رويائي همين فردا كه راه خواب من بسته است همين فردا كه روي پرده پندار من بيدار است همين فردا كه ما را روز ديدار است همين فردا كه مارا روز آغوش و نوازش هاست همين فردا ، همين فردا....... .....من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان ، دربستر شب ، خواب و بيدار است سياهي تار مي بندد چراغ ماه ، لرزان ، از نسيم سرد پاييز است دل بي تاب و بي آرام من ، از شوق لبريز است به هر سو ، چشم من رو مي كند : فرداست سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند قناري ها سرود صبح مي خوانند .....من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه : ترا ، از دور مي بينم كه مي آیي ترا از دور مي بينم كه مي خندي ترا از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي .....نگاهم باز حيران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خويش خواهم ديد سرشك اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست برايت شعر خواهم خواند برايم شعر خواهي خواند تبسم هاي شيرين ترا ، با بوسه خواهم چيد من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ...
از همه ی دوستایی که لطف داشتن و دعا کردن واقعا ممنونم و براشون آرزوی سلامتی می کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:36 توسط ندا |
|
|
سلام به همه ی دوستانی که لطف دارن و الان دارن این مطلب رو می خونن...
این بار نه شعر و نه چیز دیگه ای از شاعرا یا از عارفای دنیا ندارم...اینبار فقط یه خواهش دارم ! می خوام ازتون خواهش کنم برای یه جوون که تومور مغزی داره و الآن توی بیمارستانه دعا کنین ...از ته ته قلبتون و هر جور که فکر می کنین خدا قبول میکنه...اگه دوست دارین! شاید با یه صلوات... ممکنه فردا شب یه دختر و پسر جوون هم سن و سال خود تو پدرشونو از دست بدن...پس دعا یادت نره
من آن نيم كه از مهر دوست بردارم
وگر زكينه ي دشمن به جان رسد كارم نه روي رفتنم از خاك آستانه ي دوست نه احتمال نشستن به پاي رفتارم.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:33 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|