تبليغاتX
عارفانه ها و عاشقانه ها
اشعار و جملات زیبای شاعران و عارفان جهان

آب واقعا ماده ي شگفت انگيزي است...

اگر آب نبود هيچ بنده ي پشيماني بر گذشته ي بد خود نمي گريست...

مرواريد اشك بر گونه ي هيچ بنده ي سحر خيزي نمي نشست....

بر پيشاني هيچ گناهكاري عرق شرم نمي نشت....

و اگر كار نادرستي از ما سر مي زد نمي دانستيم از خجالت چه بشويم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 22:56  توسط ندا | 

شب سردي است، و من افسرده.                                

 

راه دوري است، و پايي خسته.

 

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

 

دور ماندند ز من آدم ها.

 

سايه اي از سر ديوار گذشت،

 

غمي افروز مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

 

بي خبر آمد تا با دل من

 

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

 

اندكي صبر، سحر نزديك است.

 

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

 

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

 

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

 

صخره اي كو كه بدان آويزم؟     

           

مثل اين است كه شب نمناك است.         

 

                 ديگران را هم غم هست به دل،

 

                                  غم من، ليك، غمي غمناك است.               سهراب

  

                  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:54  توسط ندا | 

از ديده گذشت هيچ از او ياد نکن                       فردا که نيامدست فرياد نکن

بر آمده و گذشته بنياد نکن                              حالی خوش باش عمر بر باد نکن

از آمدنم نبود اگر دين را سود                          وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هيچ کسی نيز دو گوشم نشنود                     کين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

ای بس که نباشيم جهان خواهد بود                     بی نام ز ما بی نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم نبد هيچ خلل                            زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

ايام تو گفتی که بسی خواهی خفت                    بی مونس و بی حريف و بی همدم و جفت

گفتی که به کس نگو تو اين راز نهفت                هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت                    تا کی ز زيان دوزخ آسوده بهشت

رو بر سر راه ببين که استاد قلم                       روز ازل آنچه بودنی بود نوشت         

                                                                                                             ...خيام...

                                                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 14:42  توسط ندا | 

              

        فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمودکه جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشق ها بندتر از بازوي آنها بود به طوريکه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!  عذاب آنها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان ميدهم.او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد.ديگ غذا ...جمعي از مردم...همان قاشق هاي دسته بلند...ولي در آنجا همه شاد و سير بودند . آن مرد گفت:نمي فهمم؟چرا مردم در اينجا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند.با آنکه همه چيزشان يکسان است؟

        خداوند تبسمي کرد و گفت:خيلي ساده است... در اينجا آنها ياد گرفته اند که يک ديگر را تغذيه کنند و هواي يکديگر را داشته باشند...هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد چون ايمان مي آورد کسي هست که غذا در دهانش بگذارد.      (آن لاندرز...غذاي روح)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:53  توسط ندا | 

      

       تا حالا به رفتار آدما دقت كردين ؟ وقتي عاشق مي شن و وقتي كه خودشونو صاحب معشوقشون مي دونن. وقتي به رفتار طرف مقابل حساس مي شن و به هيچ چيزي و هيچ كسي اجازه ي نزديك شدن به اونو نمي دن. دونه براي پرنده ها خيلي ارزش داره شايد به اندازه ي عشق براي آدما. اونا وقتي منبعي واسه غذا پيدا مي كنن هيچ پرنده ي ديگه اي حق نداره به اون نزديك بشه.نتيجه اخلاقي اينكه رفتار آدما خيلي حيوانيه.

 

      عشق يعني اينكه آنقدر در سر شور داري كه نمي داني چه كني پس  با ديگري شريك مي شوي...عشق اگر به زنجير تبديل شود از بين خواهد رفت.

 

و لئوبوسكاليا كه مي گه "عشق پاي معشوق را نمي بندد.عشق هرگز خواهان تملك نيست.عشق آغوشي گشوده است .مي گذارد معشوق به دلخواه خود و آزادانه بيايد و به دلخواه خود و آزادانه برود.اگر بازوانت را به دور عشق حلقه كني خواهي ديد كه تنها خود را در آغوش كشيده اي.عشق به آغوشي گشوده مي ماند.عشق به بند نمي كشد.عشق آزاد مي كند.عشق ازادي است."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 22:45  توسط ندا | 

دنگ........دنگ

ساعت گيج زمان در شب عمر،می زند پی در پی زنگ

زهر اين فکر که اين دم گذر است می شود نقش به ديوار،رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت،،،يا به زنگار غمی الوده است.

ليک چون بايد اين دم گذرد،پس اگر می گريم ،گريه ام بی ثمر است.

واگر می خندم خنده ام بيهوده است.

 

دنگ.........دنگ

لحظه ها می گذرد.

انچه بگذشت نمی آيد،باز. 

قصه ای هست که هرگز ديگر،نتواند شد اغاز.

مثل اين است که يک پرسش بی پاسخ،بر لب سرد زمان ماسيده است.

تند بر می خيزم تا به ديوار همين لحظه که در ان همه چيز رنگ لذت دارد،آويزم.

آنچه می ماند ازاين جهد به جای:خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و،انچه بر پيکر او می ماند:نقش انگشتانم.

 

دنگ........................

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه بايد پی لحظه گذرد،تا که جان گيرد در فکر دوام،

اين دوامی که درون من ريخته زهر،

وا رهانيده از انديشه من رشته حال،وز رهی دور و دراز، داده پيوندم با فکر زوال.

 پرده ای می گذرد پرده ای می ايد:می رود نقش پی نقش دگر،رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر،می زند پی در پی زنگ:

دنگ.......دنگ.......دنگ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 20:41  توسط ندا |