تبليغاتX
عارفانه ها و عاشقانه ها
اشعار و جملات زیبای شاعران و عارفان جهان

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از انجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار میماند کتابی خرید.البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.در کنار او بسته ای کلوچه بود.مردی نیز نشسته بودکه مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت مرد نیز یک کلوچه برداشت.در این هنگام احساس خشمی به او دست داد ولی هیچ نگفت. هربار که او کلوچه ای برمیداشت مرد نیز با کلوچه ای دیگر از خود پذیرایی می کرد.این عمل او را عصبانی تر می کرداما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود با خود فکر کرد :"حالا این مردک چه خواهد کرد؟" سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد..."بله.. دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود."...تحمل او هم به سر آمده بود. بنابرین کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد و در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش دست نخورده آنجا بود.تازه یادش آمد که الا بسته کلوچه را از کیفش در نیاورده بود. متوجه شد کار زشت از خودش سر زده است....مرد بسته کلوچه اش را بدون آنکه خشمگین و یا عصبانی شود با او تقسیم کرده بود...و اکنون دیگر زمانی برای عذر خواهی نبود.

چهار چيز هرگز قابل جبران نيست :

  • سنگي كه پرتاب شده باشد.
  • حرفي كه از دهان خارج شده باشد.
  • فرصتي كه از دست رفته باشد.
  • زماني كه سپري شده باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 18:9  توسط ندا |