![]() |
![]() |
|
| اشعار و جملات زیبای شاعران و عارفان جهان |
|
آن کلاغي که پريد همه ميدانند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:11 توسط ندا |
|
جايي كه راه نيست خداوند راه مي گشايد . اسكاول شين
خداوند راه ها و چاره هايي دارد كه تو را حيران خواهد كرد . اسكاول شين
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:42 توسط ندا |
|
|
روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید :"نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟" پسر پاسخ داد :"عالی بود پدر" پدر پرسید :"آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ " پسر پاسخ داد :"فکر می کنم.." پدر پرسید :"چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟" پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : "فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاتمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست." در پایان حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد :"متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم..." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:57 توسط ندا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:16 توسط ندا |
|
|
مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمدو دید که دختر گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است. مرد کودکش را به خاطر این کار تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید. روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید که دخترش بالای سرش ایستاده و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است .مرد تازه متوجه شد که آن روز روز تولدش است .او با شرمندگی جعبه را از دخترش گرفت و او را بوسید.وقتی در جعبه را باز کرد با کمال تعجب دید که هیچ چیز در جعبه نیست.. مرد بار دیگر عصبانی شد و به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی در آن قرار داد.اما دخترک با تعجب به او خیره شد و گفت که نزدیک به هزار بوسه در جعبه قرار داده ام تا هر وقت غمگین هستی یک بوسه از جعبه بیرون آوری و بدانی که دخترت چقدر دوستت دارد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 21:15 توسط ندا |
|
|
خوشبخت ترین فرد کسی است که پیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد. لاروشفوکولد
دروغ مظهری از شیطان است .زیرا شیطان دو نام دارد:یکی شیطان و دیگری دروغ... ویکتور هوگو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:43 توسط ندا |
|
|
هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید وقتی که امیدتان به خداوند باشد. اسکاول شین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:11 توسط ندا |
|
|
چرا گرفته دلت .مثل انکه تنهايي
چقدر هم تنها ! خيال مي کنم دچار ان رگ پنهان رنگ ها هستي دچار يعني عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهي کوچک .دچار ابي درياي بي کران باشد چه فکر نازک غمناکي ! نه وصل ممکن نيست هميشه فاصله اي هست دچار بايد بود وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد و عشق صداي فاصله هاست. سهراب
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 20:48 توسط ندا |
|
|
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب دور خواهم شد ازاين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كنند پشت دريا ها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است بام ها جاي كبوتر هايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله به يك خواب لطيف خاك ،موسيقي احساس تو را مي شنود و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد سهراب
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 19:27 توسط ندا |
|
|
دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید... جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 15:9 توسط ندا |
|
|
بهترین و زیبا ترین چیز های دنیا را نه می توان دید و نه می توان لمس کرد...باید در دل احساس کرد..هلن کلر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:37 توسط ندا |
|
|
آنکه عمر به عبث می دهد در گذر همه فصل ها غریبه می گردد. جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:48 توسط ندا |
|
|
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چو بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد حافظ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:35 توسط ندا |
|
|
الهی! هرچه بی طلب به ما دادی به سزاواری ما تباه مکن و هرچه بجای ما کردی از نیکی، به عیب ما بریده مکن و هرچه نه به سزای ما ساختی به ناسزایی ما جدا مکن. خواجه عبدالله انصاری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 19:27 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|