عارفانه ها و عاشقانه ها

حرف هایم

از حق نگذرم روزگار بسیار خوشی است.سرگرم کارهایی هستم که مرا غرق لذت میکنن.بدون اثری از استرس و رنج یا هر چیز مزاحم دیگر...نقاشی میکشم.خیاطی میکنم.کتاب میخوانم.موسیقی و گردش و دیدن دوستان....و حتی دور بودن از آدمهایی که مدتها مجبور بودم تحملشان کنم...همه و همه روزگارم را خوش کرده اند.

تازگیها جایی میروم با آدمهایی متفاوت.با این آدمها زیاد وقت گذرانده ام ولی نه به این نزدیکی و یا نه به این دوری... وقتی خیلی نزدیک میشوی تفاوتها بیشتر به چشم می آیند و تفاوتها حد مرزهای خودشان را مشکنند و وارد حریم خود آدم میشوند.و بعد حس میکنی چقدر دوری از اینها...قرار است من سخت نگیرم.قرار است این خوشیها بی پایان باشد.قصد جنگیدن ندارم.حتی برای حفظ مرزهایم.دارم به یک نوع سیم خاردار فکر میکنم.. مردم چقدر حد نشناس شده اند... قبلا ها حرمت نگه میداشتند... حالا حرمتی نیست.چاره ای جز یم خاردار نمی ماند.اما این هم با روحیه من جور در نمی آید.مانده ام چه کار کنم. باید یک راهی باشد...

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 20:25 توسط ندا| |

کاش تقدیر من جور دیگری بود...

"مهم نیست"

و این عذاب زندگی من شده است

و هیچ راه فراری نیست... تقدیر یعنی همین

من و سرگردانی هایم در این اوضاع نابسامان...

من و غم هایم که ریشه کرده اند درجان...

ما هستیم هینجوری کنار هم.جمعمان هم جمع است

چه اهمیت دارد چگونه؟

این سرخوشی ها هم یکروز وارو می شود.. 

نمیدانم این غصه ها که چنگ میزند روی دلم

خیلی نامتعارف است؟چرا هیچکس

 دردم را نمی فهمد؟


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 15:24 توسط ندا| |


هرچه بیکارتر می شوم بیشتر به چیزهایی که ندارم فکر میکنم.بیشتر
غصه می خورم.غر میزنم...هر روز تنها تر میشوم.و بالاخره کار به
جایی میرسد که از خودم هم خسته می شوم و آنوقت است که دیگر حتی
آن ندای دوست داشتنی ام هم از دست رفته است.و دیگر تنهایی به
حدی میرسد شاید نزدیکی های جنون...شاید خود جنون...

بعد تصمیم میگیرم یک کارهایی بکنم...خوشبختانه یا متاسفانه
منصرف می شوم.یاد صبا که می افتم یاد حرف هایش...یک کوره امیدی
در دلم روشن می شود و نمی گذارد دست از پا خطا کنم...

توصیف خال و روزم از دستم در رفته است

 دیگر حتی کلمات به یاری ام نمی آیند... برف می آید.گل
هایم سردشان است.من هم...سرما میزند بوته گوجه گیلاسی ام
را.گناه دارد ولی من هم...من هم گناه دارم.مدتی است یخ زده ام و
کسی به فریادم نمی رسد.این زمستان را گل نخریده ام برای
خودم...یادش بخیر پارسال همین موقع ها بود...من و آن نرگس های
شهلا...فرزیا ها...آن موقع ها خیلی دوست میداشتم خودم را...
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 18:4 توسط ندا| |

دلم....هیچ...

دل من فقط کمی رنجور است...لوس هم شده است تازگی ها

والبته به قول یک دوست قد هم هست! 

ماآدمهای قد عادت نداریم محل به دلمان بگذاریم.حتی اگر لوس شده باشیم...


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 22:45 توسط ندا| |

بالاخره تموم شد.  ...
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 11:44 توسط ندا| |

مدلم را زده ام به دريا.اين بار در 23سالكي ام بالاخره آن همه
احتياط را كنار كذاشته ام. 

فكرهاي عاقلانه ام را كنار كذاشته ام و حتي بسيار تلاش كرده ام
حس هايم را كه راهنماي زندكي ام بوده اند سركوب كنم و حتي
دوستانم را كه سعي كردند من نداي قبلي بمانم...همه را پشت كوش
انداخته ام ببينم در دنياي ديكران چه ميكذرد.و امروز بيش از سه
هفته است كه من در عالم جديدي زندكي
ميكنم.عالمي كه براي ماندن در آن بسيار خودم را نفهميدن و
نشنيدن زده ام بلكه بتوانم قدري در آن جا خوش كنم.عالمي كه
بسيار آموزنده بوده است برايم.تفاوت دوست داشتن و دوست
نداشتن...تفاوت دوست داشته شدن را با جذابيت...حسرتهايي چه عميق
و لذت هايي چقدر پوچ.همه را تجربه كردم. و در اين عالم ظاهرا
بسيار روشنفكرانه پيشرفت هايي هم داشته ام كه فكر ميكنم يك
زماني به .دردم خواهند خورد. و اكنون ديد جديدي بسيار عميق تر
نسبت به سابق به افراد و حرفها و كارها و جنس ها پيدا كرده ام.
و امروز كه ذهنم را از چرا ها خالي كردم به اين نتيجه رسيدم كه
در آخرين روزهاي سفر به اين عالم نه چندان رويايي به سر مي برم
و يك چيز نكذاشته است امروز روز بازكشتم باشد و آن حس كنجكاوي
است كه بالاكرفته است از اين نظر كه اكر كمي بيشتر خودم را در
اين خريت محض جا بدهم بيشتر خواهم آموخت ... و اينكه ميترسم از
اينكه اين چند روز بيشتر مرا در دام هوس هايم بياندازد و امان
از هوس كه بند هايش را كرداكرد آدمي مي پيچد و رهايي از آن
دشواري ايست بس طاقت فرسا و اينكه نكند چيزهايي در اين ميان از
كوهر وجودي مطهر من كم شود و مبادا خراشي بردارد حتي...

  اين است كه هنوز تصمميم نكرفته ام بمانم يا برو..

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 23:11 توسط ندا| |

خسته شدم.از خودم. خودم و اين افكار پوچ كه مي پيچند در سرم

 و نميكذارند درس بخوانم.انرزي ام را تحليل ميدهند...دلم ميخواهد اين چيزهاي شروع نشده زودتر تمام شوند.  

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 0:40 توسط ندا| |

*من فارق التحصیل شدم.سیزدهم تیر بود که بالاخره بعد از کلی زحمت و مشقت و شیفت های طولانی و پیوسته فارق شدم. این فراقت اگرچه "یسر" پس از "عسر" است ولی مرا می برد در عالمی پر از ترس  بیکاری و بیهودگی.این است که کمی می ترساندم از آینده ای نامعلوم .آینده ای که قطعا نمی خواهم نهایتش پرستار بودنم باشد.

*هفدهم اما اتفاقی افتاد.ناگفته هایی فاش شد ... گویا دوستان لطف داشته اند بمن و این فراقت موجب شده است فرصت کنند حرف بزنند و البته هراس اینکه فرصتی هم از دست برود!خلاصه که خدا را بار دیگر کنارم احساس کردم.خدایی که حواسش بمن هست. هنوز نامردی همه گیر نشده است. حالا همه اش در این فکرم که نکند کاری کنم در دلش بگوید این بنده من لایق نیس! نکند رنجشی ایجاد کنم یا دلی بشکنم....همین فکر ها و حواس پرتی ها بود که سر کار دستم را با پوکه روبکسین ببرم.آنچنان که انگشت سوم دست چپم سه تا بخیه خورده است و در پانسمان بسر می برد.آنتی بیوتیک می خورم و این روزهای ناز ماه رمضان را اجالتا روزه نگرفته ام.

*اولین سحر ماه رمضان آخرین لحظات دورهمی مان بود با دوستان دانشگاهی ام.در خوابگاه گذراندیم. به شیرینی...به قول پرنیا اگر می توانستیم اولین شب را روزه بگیریم شاید انقدر درگیر خوراک بودیم که نمی توانستیم اینگونه فکر کنیم به خودمان و خدای خودمان و این لحظات انقدر شیرین زیر درختان کوی دانشگاه.در نیمه شب چیز هایی هست که نمی دانیم.احساسات آدم را عجیب به بازی می گیرد...

*نوزدهم اما یکی از سخت ترین شیفت های کاری ام بود.پر از "ابهام" آنقدر که دلم بخواهد خودم هم در آن طرح تحقیقاتی ابهامم شرکت کنم و چقدر حرف دارم برایش! قضیه از آنجایی شروع شد که بیمار سطح 2 تریاژ روی تخت هایی که من پرستارش بودم خوابید. سطح 2 یعنی اگر فورا به دادش نرسی به آن یکی دنیا می رسد! خلاصه اقدامات اولیه فورا انجام شد و به دکتر.ق که طب اورژانس هستند خیر سرشان هم اطلاع داده شد.اول محل نگذاشتند.دوم قر آمدند که سرشان شلوغ است و می خواهند ان یکی بیمار را ببینند.همراه های بیمار هم که مثل اسپند روی آتش بالا و پایین می پریدند وسط اورژانس.استف محترم هم به دکتر امر کرد که اول این بیمار را ببیند.بالاخره عالیجناب تشریف آوردند.هنوز نگاهی به بیمار نینداخته خم به ابرو آوردند که چرا همراه بیمار ایستاده است و دارد به ایشان نیش می زند که دیر آمده ای! دکتر قهر کردند بیمار ادم ریه را ول کردند به امان خدا که یکی دیگر بیاید ببینید.از آنجایی که آن دیگری هم دل پری داشت از ایشان نیامد و پیغام داد خودش ببیند! و بالاخره بیمار سطح 1 شد! یعنی نیازمند CPR! یعنی دیگر عزراییل همین اطراف است... بالاخره دکتر آمد ولی به محض مشاهده بیمار حساب کار دستش آمد که بععععله... طرف رفتنی است. انقدر هول شده بود و ترسیده بود که نتوانست اینتوبه کند.بالاخره گروه کد حاضر شدند و اوضاع را سامان دادند.بیمار اجالتا برگشت.

و حالا تازه ابتدای اعصاب خوردی های من بود. وقتی قلمبه ی پرمدعا ایستاده است روبروی من می گوید این را در گزارشت بنویس.آن را ننویس!!!! گزارش من را که البته نقطه عطف دردسر ساز جناب دکتر بود.گرفت و خواند و آنچنان سوخت که با پرونده بیمار و گزارش من رفت داخل پاویون و یک دعوای حسابی راه انداخت و بعد دیگر همه متفق بمن گفتند و البته تحمیل کردند که گزارشت را تغییر بده!

همه چیز تمام شد.آن همه استرس و کار و دویدن های 11 شب تا ساعت 3 صبح من گذشت و حالا من علاوه بر این بار خستگی بسیار ناراحتم از حرف هایی که شنیدم و از اینکه با وجود حقی که با من بود هیچکس جرات نکرد از من حمایت کند .غمگینم از تهدیده های زیر پوستی جناب دکتر.پشیمانم از اینکه می توانستم یک حال اساسی از ایشان بگیرم و نگرفتم.یعنی وسط آن همه کار فقط دلم می خواست این قائله تمام شود و این دکتر هر لحظه دور و بر من نپلکد. ولی چیز هایی شنیده ام که نه از ذهنم می روند و نه ردشان از دلم پاک می شود.

ساعت 3 بود که شنیدم همان همراههای احمق بیمار که چند ساعت پیش در پی شکایت از جناب دکتر بودند داشتند تعریف می کردند از جناب ایشان که چه شانسی!! آورده اند که ایشان بیمارشان را نجات داده اند... و یک انسان چقدر باید احمق و بی سواد باشد که این همه کم کاری را فراموش کند و این موتیلینگ واضح بیمارش را نفهمد که قطعا ساعاتی بعد خواهد مرد.


نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 20:36 توسط ندا| |

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه ها،دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها،لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته ی دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه ،روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن ،رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن، كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش ،رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید، برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه‌ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد، صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز

كودكانم داستان ما ز آرش بود

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 16:38 توسط ندا| |

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم                      

تورا می بینم ومیلم زیادت می شود هردم

به سامانم نمی پرسی ؟نمیدانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی ؟نمیدانی مگر دردم؟

نه راهست اینکه بگذاری مرا درخاک و بگریزی

گذاری آرو بازم  پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز درخاک وآندم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تاکی

دمار ارمن برآوردی، نمیگویی برآوردم؟

شبی دل را به تاریکی  ززلفت باز می جستم

رُخَت می دیدم وجامی هلالی بازمیخوردم

کشیدم در برت ناگاه وشد درتاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را وجان ودل فدا کردم

توخوش میباش با حافظ بروگوخصم جان میده

چوگرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

حافظ

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 22:41 توسط ندا| |

حواسم پرت شد. پرت چه چیزی را نمیدانم ولی به یاد می آورم یک زمانی همه چیز بهتر بود. در یک سالی از 22 سال زندگی ام یکهو حواسم پرت شد و بعد همه چیز تغییر کرد...

من بهتر می اندیشیدم  و مثل این سالها و این روزها که تند تند می گذرند ،خوره های مغزم مانع لذت بردنم نمی شدند .

و امروز که من به دنیا آمدم پر از لذت زندگی بود ،وقتی آرزو کردم دست کم مثل هر سال تولدم باران ببارد و بارید..ولی این بار مجنونم نکرد . این بار دیوانه ام نکرد . مرا نکشاند تا آن بالا بالا ها..رهایم کرد

                                                               همین نزدیکی ها.   کنار خودم...


نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره ايي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ايي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي كشانيم
فراتر از ستاره مي نشانيم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو مي دمي و آفتاب مي شود...

                                                                     * فروغ فرخزاد

*به یاد دکلمه دلنشین خسرو شکیبایی

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 20:28 توسط ندا| |

وقتی دفعه چندم است و من انگار که دفعه اول باشد دلم شور می زند 

از اینکه همه چیز آنطور نباشد که باید.. و اینکه دلشوره هایم فقط دلشوره باشد....همین و بس


نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 20:51 توسط ندا| |

دلم خوشبختی می خواهد از جنس توصیف های سوسن. از همان هایی که بتوانم بگذارم در جیبم، دستم را که بگذارم رویش گرمایش وجودم را بگیرد، نبض هایم را تند تر کند.دلم را آتش بزند و بالاخره نجاتم دهد از رخوتم.

یخ زده ام.زندگی ام گاه و بیگاه در شریان های مغزم میلغزد. همین قدر که بتوانم بفهمم در برزخم. تنم روی پاره سنگ های این زمین لعنتی ماسیده . دیگر نای بلند شدن ندارد. هراز گاهی هرچه جان دارم جمع می کنم در بازوانم، میشود تکیه گاهم سر و گردن بلند می کنم می خواهم بلند شوم، سر بلند می کنم ،چشمم که به بی کسی ام  می افتد جانم بالا می آید باز می خورم زمین  و میمانم در برزخم.

من سردم. سرد سرد... پاره سنگ های اینجا اما برای تن سرد ماسیده ی من سوزانند. ذره ذره خاکسترم میکنند.

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 21:26 توسط ندا| |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
 به اكراه آورد دست از بغل بیرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...

                                                      

اخوان ثالث


نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 19:51 توسط ندا| |

داشتم یک نگاهی می انداختم به اوضاع وبلاگم رسیدم به چند پست آنطرف تر "شغل دوست داشتنی من"...

با یک دنیا حسرت خواندمش...بارها...الان من همچنان کار می کنم ولی یک ماهی می شود که از آن بیمارستان خصوصی جمع و جور و از آن شغل دوست داشتنی ام استعفا داده ام و حالا نرس اورژانس یک بیمارستان دولتی رتبه A  هستم با یک عالمه مراجع ، دنیای من عوض شده است. این جا همه مادر فولاد زره هستند از آنهایی که حتی ذاتشان هم مهربان نیست. اینجا من از همه کوچکترم.خیلی کم سن و سال تر و مساوات رتبه کاری من با آنها میرنجاندشان.اینجا همه بد نگاه می کنند به من... و من کاری نمی کنم جز مقایسه.زندگی من شده است مقایسه این جا و این درامد دوبرابر بیشترش و همه ی اوضاع مزخرفش با بهشتم در آن بیمارستان کوچکی که باید می پاییدم حقم را اگرچه ناچیز لااقل بدهند. لحظه لحظه ام در اینجا یک موقعیت مشابه دارد در آنجا ولی با حال و هوای دیگری. هر روز به خودم یادآوری می کنم "نمی خندی ندا! تو اینجا اصلا نمی خندی" و واقعیت هم همین است. اینجا خندیدن جرم است. اینجا نمی توانی خودت باشی.. اینجا یک تکه ای از این مملکت است و همه به کارت کار دارند و من باید اون جوری باشم که می خواهند. این است که از پوشش و آرایشم بگیرید تا رفتارها و حرف زدن ها و خندیدن هایم به کل تغییر کرده است.

اینجا عجیب به چشم می آیم. پیش می آید در یک شیفت کاری موضوع بحث کلا من هستم!! اینکه من کمکشان می کنم برایشان عجیب است.این که من قید شیفت خوابم را می زنم که کار بیمارم را انجام بدهم می شود داستان جذاب تعریفی روز بعد! می چرخد بین 12 تا نرس آخر سر هدنرسم به گوشم می رساند که تو 2 شب پیش فلان کار را کردی! این جا فرقی نمی کند این پرسنل تحصیل کرده چند سالشان است،چه موقعیتی دارند یا زن هستند یا مرد...هرجا چندنفر جمع شوند فورا بساط غیبتشان را پهن می کنند و آخر سر هم به یک زیراب زنی شیرین منتهی می شود.

و من فقط فرار می کنم از جمع هایشان... همکار های بهشتی آن یکی بیمارستان سراغم را می گیرند. یکی زنگ می زند یکی اس ام اس می دهد... می گویند "تو نیستی جایت خالی است.". "خوش نمی گذرد دیگر! "قنج می زند دلم از این حرفها. حس می کنم من در این دل تنگی ها و این غصه خوردن هایم تنها نیستم انگار.. آنها هم یاد من می افتند.انقدر که یک تماسی بگیرند حداقل...

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 0:30 توسط ندا| |

اعصابم خورد میشه از خودم

سر همه خالی می کنم الا خودم



نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 21:52 توسط ندا| |

می بینم...هستی. و من خیلی دوست دارم با تو که یک دوستی حرف بزنم...آخر این روزها دوستان من خیلی درگیر زندگی شخصیشان هستند .ولی...دلم نمی خواهد غم و غصه ام را بگویم مبادا ذره ای ناراحتیش به یک دوست برسد.این است که بغضم را فرو می دهم. مثل همیشه ام هم صحبت صفحه سفید بلاگفا می شوم.این هم عالمی دارد لابد.


نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 23:35 توسط ندا| |

کلا قاطی کردم ... صبح که بیدار شدم از خواب فکر می کردم تنها مشغله امروزم پیچاندن پیشنهاد جابجایی بخش محل کارم از روان به بخش دیالیز باشد. از آن پیشنهاد هایی که در واقع دستورات با زبان خوش هستند. خلاصه اش می شود آنکه مردم از بس که خودم را به خنگ بازی زدم و جواب سربالا دادم. یعنی اصلا در حدی جواب پس می دادم که یعنی از آناتومی و فیزیولوژی کلیه فقط می دانم کلیه راست پایین تر از آن یکی است و حتی تفاوت فیستول را با شالدون نمیدانم!!!! بالاخره هدنرس جدید دو دست خودش را بالا برده و روی فرق سرش پایین آورد و من را دیپورت کرد همان بخش روان که بودم!D:  و تازه قرار شد پارتی دوستم بشود که طبق تعریف های من عاشق دیالیز است و کلی هم حالیش می شود!

و من فردا امتحان هم دارم و جزوه ام گم شده بود تازه گیرش آوردم و چند برابر گرانتر از قبلی کپی گرفتم ازش و هنوز یک صفحه هم نخوانده ام محض رضای خدا!

و تازه این بعد از ظهری مهمانی آشنایی داشتیم با یک خانواده ای و آن هم از بد روزگار کلی طول کشید...

و همه این ها فقط ظواهر امروز من است و در مغز من چه ها که نمی گذرد و آنقدر فکر آشفته دارم. وسط همه این فکر ها یک حس پشیمانی هم دارم. امروز را نباید تلاش زیادی می کردم در مقابل جابجایی. احساس می کنم توکل به خدا و مصلحت او را نادیده گرفتم و فقط زور زدم .احساس می کنم ضرر کردم و اگر فقط و فقط به خدا توکل می کردم خودش جور بهتری کارهایم را راست و ریس می کرد و  حالا هم از دست خودم ناراحتم و هم فکر می کنم خدا دلخور است از من . الان خدای من نشسته است آن بالا دارد نگاه عاقل اندر سفیه می اندازد بمن و می گوید عجب این بنده من حقیر است و دست به دامن هر کاری و هر کسی می شو جز من.. کاش کمی به من حق بدهد. شنیده بودم روابط بیمار و پرستار در بخش دیالیز که بیماران ثابت هستند خیلی نزدیک است ولی اینجوریش را دیگر فکر نمی کردم ... من در بیمارستان روزبه احساس آرامش و امنیت بیشتری داشتم تا بخش دیالیز!! آخر من هنوز آنقدر روشنفکر ! و open mind!!  نشده ام که بتوانم بشکن زدن و قر کمر هدنرس را با بیمار آن هم مرد در بیمارستان بپذیرم و حتی یک درصد این شوخی ها را هم نمی توانم تحمل کنم و حالم بهم می خورد از اینکه این دست آدمیزاد بمن بگوید ندا جان! خیر سرم پرستارم مثلا...

و من به خاطر همه این چیز ها که دوستشان نداشتم و به خاطر حس تعلقم به محل کار قبلی ام جنگیدم و انقدر که در مرزی قرار گرفتم که مترون بیمارستان به آن می گوید "قطع همکاری" . ممکن نیست ... یعنی انشاالله که نیست ولی حرفش را هم نمی خواستم بشنوم.

.

.

.

اینجاست که آدم دلش .......یک حامی می خواهد ...




الان فقط گرسنه ام . دلم می خواهد معده ام پر باشد مغزم خالی. یعنی می شود یک روز صبح بیدار بشوم بگویم خدا یا شکرت این یکی آرزویم را هم دادی؟

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 21:15 توسط ندا| |

این روزهای قبل از امتحان را من به جای درس خواندن دارم کار می کنم . و این بدترین قسمت شغل من است. از مابقی اش بخواهم بگویم... خوب است .خیلی خوب.

اینجا در بخش روان بیمارستانی که من کار می کنم همه مهربانند.همه تو را دوست دارند. اینجا حق نداری نخندی! حق نداری بی حوصله و بی انرژی باشی! حق نداری خسته باشی ! این جا چند دقیقه ای بیشتر اگر سرپا بایستی همه می گویند "بشین" و من بی برو برگرد باید بنشینم.

اینجا وقتی از کار خسته و کلافه می شوی ،تو را می فهمند! همکارم می آید پشت سرم، برایم صندلی می گذارد ، می گوید بنشین و بعد کارم را از دستم می گیرد و انجام می دهد . بی هیچ حرف اضافه و منتی... همینطور مات می مانم در مقابل این فرشته ها نمی دانم چه کار باید بکنم.

اینجا سوتی اگر بدهی همه می فهمند ولی هیچ کس به روی مبارک نمی آورد ، فقط یک نفر که به تو نزدیک تر است می آید در گوشت یک جمله می گوید و بعد با یک لبخند و اینکه "اصلا فکرش را نکن، پیش می اید!" تمامش می کنند.

اینجا حتی اگر بی اشتها غذا بخوری همه می فهمند و می گویند که حق نداری بی اشتها باشی!

اینجا یک هدنرس داریم که پیر و بد اخلاق است و من به او می گویم مادر فولاد زره. ولی نمی دانم چرا این مادر فولاد زره هم ذاتش مهربان است. اگرچه با غر هایش دیوانه ام می کند و اصرار دارد مرا دو روزه تبدیل کند به استف بخش، ولی حاضر نیست بدون همکارانش نهار بخورد و حتی در شلوغی سلف قبول نمی کند با یک صندلی فاصله سر میز بنشینی! در بخش ما همه باید کنار هم باشند.پشت به پشت هم... همین مادر فولاد زره همان روز اول کارم درست بعد از غر هایش در رابطه با اینکه اصلا معلوم نیست قبول کند من در این بخش بمانم ، زیر لب سفارش کرد به منشی بخش که تاریخ تولدم را بپرسد و یادداشت کند مبادا یادشان برود روز تولدم را!

اینجا عجیب احساس حمایت شدن می کنم ، اینجا وقتی میروم کاری انجام بدهم یک نفر همراهم می آید شاید به کمکش احتیاج داشتم، اگر نه که دور هم بوده ایم!!

امروز یک پرستار دیگر مرا در آسانسور دید ،پرسید که جدید آمده ام؟ وقتی جواب مثبت دادم گفت بخش روان هستی؟ با تعجب نگاهش می کردم که گفت :"وقتی انرژی داری یعنی حتما از آن بخش آمده ای بیرون"

اینجا هر کسی در هر بخشی که خسته باشد، بی حوصله باشد یا اصلا دلش گرفته باشد می آید بخش ما نیم ساعتی می نشیند،گپ می زند،سرحال می آید و می رود. حتی پرسنل اداری بیمارستان هم گذرشان به این بخش زیاد می خورد!

اینجا نام خانوادگی من را به اضافه یک "جان" سفت محکم می کنند و بعد صدایم می زنند. اینجا من هم دانشگاهی هایم را می بینم که حالا همکارم هستند (این روزها یک عالمه تعجب کرده ایم از دیدن هم!) اگر عمرا در دوران دانشگاه ارتباطی نداشته ایم با هم و یا حتی دورادور از هم بدمان هم می آمده هیچ تاثیری در رابطه بیمارستانی مان ندارد و عجیب همه صمیمی و  با شخصیت هستند.

اینجا همه چیز آنقدر خوب و دوست داشتنی است که از الان دارم تحریک می شوم بیش از 3 ماهی که برنامه ریزی کرده بودم اینجا بمانم.

امروز دیگر فکر می کنم مادر فولاد زره به این نتیجه رسید که بنده عرضه گرداندن این بخش را به تنهایی دارم و احساس کرده است که می توانم استف باشم. امروز را غر نزد و برنامه ماه آینده ام را هم فیکس کرد.


نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 0:39 توسط ندا| |

و امروز من شاغل شدم...........اولین روز کاری...


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 22:18 توسط ندا| |

Design By : Mihantheme