تبليغاتX
عارفانه ها و عاشقانه ها
عارفانه ها و عاشقانه ها

حرف هایم

چقدر دلم گرفته امروز

امروز فهمیدم به اندازه کافی دوست توی زندگیم ندارم... برخلاف همیشه که فکر می کردم دوستانم زیادی شده اند ولی امروز که در تنهایی و بی حوصلگی خودم جریان داشتم، هیچکس با من نبود.حتی برای خوردن یک بستنی.البته می دانم هیچ دوستی نمی تواند جای دیگری را پر کند و مثلا وقتی من امروز دلم می خواهد با فلانی بیرون بروم ،در همان زمان دلم نمی تواند بخواهد با دوست دیگری بروم. و مثلا من وقتی دلم گرفته است و ذهنم رفته است در آن ورطه های کمی سطح بالاترش،حرفهایم را به هرکسی نمی توانم بزنم.

امروز حتی خواستم تنهایی بروم آن کافه ی چوبی یک "موکا"ی تلخ بخورم. تلخ تلخ... شاید کمی آرام بگیرم ولی نشد... بی دوست نشد. شاید چون اگر تنهایی گریه می کردم در این اجتماع فضول خیلی خجالت می کشیدم. ترجیه دادم برگردم به خانه ام که تکرارش دارد روانم را پرپر می کند و آهسته آهسته می پوساندم.

این "فکسوفنادین" هم نعمتی بود. "ریتالین" را هم اگرچه امتحان نکرده ام ولی فکر می کنم محشر باشد. شب را بمیری در خواب و یک روز را پر از انرژی آغاز کنی ... فوق العاده است.اینجوری احتمال اینکه دلم بگیرد هم کمتر می شود.شاید این لوراتادین فکسنی را گذاشتم کنار و از فکسوفنادین دوست داشتنی ام لذت بردم.


نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:53 توسط ندا|

باز بهار شد

عصر ها را اگر خانه باشم میرویم پارک قدم می زنیم...بهار را نفس می کشیم ،شکوفه قورت می دهیم...کلی لذت دارد.جوانه های درخت ها را نشان می کنم فردایش می روم ببینم در آمده اند یانه.دارم تمرین "صبر" می کنم!

امروز رفتیم همین بوستان نزدیک خانه مان . بجای همه این ها که گفتم خاطره میل کردم آنهم به لطف این جوانان امروزی که خیلی هم با قبل تر های خودم فرقی نداشتند... در حس و حال البته و در عمل... من همیشه جانب احتیاط را رعایت می کردم. خودمانیش می شود بزدل اما اسمش را گذاشته ام عقل و ادب!!!

چه عصر های زیبایی داشتم با صبا. چه دل خوشی داشتیم هردوی مان. پر از آرزوی امروز بودیم آنوقت ها.آن زمان انگار شادمهر هم زیبا تر می خواند... هنوز هیچ چیز عسل بانوی سیاوش قمیشی نشده است. چقدر حرف دارم با صبا بگویم.نیست...نیستم... دوریم از هم و دیگر همان حرفهای تکراریمان را هم نمی توانیم بزنیم.همان خاطراتی را که برای فرار از کشمکشهای زندگی مان هزارباره مرور می کردیم...دیگر نمیشود.

سرم را گرم کرده ام با کتاب و آن پازل هزار تکه که نمی دانم صبا ! تو قبلا آن دو تکه ی دودکش خانه را گم کرده بودی؟درست کنار همان جا که خورشید از کنارش دارد طلوع می کند....چرا هر چه می گردم نیست؟

این روزها یاد خیلی ها می کنم.دریغ که هیچکدامشان یاد من نمی کنند.ناز که ندارم ولی خوب شاید غرور است که نمی گذارد دست به گوشی شوم.

یک لیست بلند بالا دارو دارم که برای فردا باید جیک و پوک همشان را از بر باشم تا استاد گرامی که البته کلمه استاد خیلی از سرشان زیاد است لطف کنند یک نمره ای با چند برابر منت اضافه حواله ام کنند. کتاب ندارم سایت دارو های ژنریک هم نمی دانم چه مرگش است که بالا نمی آید. تمام امروز را هم به دنبال خفه کردن خودم با آن پازل پیچیده سردرد داشتم و حالا من مانده ام و حوض ام!

دیروز رفتم فرم استخدام پر کردم.دلم دارد می جوشد تا شنبه بشود زنگ بزنند بگویند قبولم کرده اند.

دیگر دارد حالم بهم می خورد از حرف زدن با صفحه سفید جلوی چشمم، همان سررسید خودم کمتر حس تنهایی می دهد تا رو کردن دغدغه هایم برای بلاگفا!

این روزها با خدا بیشتر حرف میزنم.دارم فکر می کنم اگر گوش شنوای دیگری داشتم نکند کمتر با خدا حرف می زدم؟  نکند روزی یادم برود این روزها را...




نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 21:13 توسط ندا|

اینم از تعطیلات پیش از تعطیلات...

1.امسال یه چیزایی راجع به پنجه یا همون پنجی شنیدم که مربوط می شد به آداب و رسوم ایرانیان باستان. پنجه در واقع همون پنج روز آخر ساله که به خاطر سی روزه بودن تمام ماه های سال از 365 روز باقی می مونده و جز هیچ ماهی محسوب نمی شده. نکته جالبش اینکه اجداد ما این پنج روز رو به جشن و شادی می گذروندن و معتقد بودن این روزها جز روزهای عمر حساب نمیشه!

خلاصه که منم از وقتی این مطلبو شنیدم سعی کردم حسابی زنده اش کنم.این تعطیلات پیش از تعطیلات عید رو خونه بودم هیچ کاری هم نداشتم جز خوندن همه شعر ها و آهنگ های بهاری که بلدم و بشکن زدن و گاهی هم پخش همگانی آهنگ های مورد علاقه خودم برای همه!!!... تا اینکه بازم شب عید شد...

آرزو به دل موندم یه سال شب عید دلم نگیره . کسی نزنه تو حالم . یه سال شب عیدمو با آرامش و آداب خودم برگزار کنم. یه بارم که شده با خیال راحت هفت سینمو هر جور دلم می خواد و هر وقت دلم می خواد بچینم ... از اینکه تا دو روز مونده به عید همه چیز عالیه و درست شب عید هر سال همه ارزش ها یهو قاطی می شه تعجب می کنم  ... این الم شنگه تا نیم ساعت قبل از سال تحویل ادامه داره و بعد دوباره همه چیز به حالت عادی بر می گرده! 

2.تو فکرم لحظه سال تحویل چه دعایی بکنم. کلی با خودم کلنجار رفتم که مثه سالهای قبل گول الم شنگه های آخر سالو نخورم و چهار تا دعای درست حسابی برای خودم بکنم. و برای دوستم...

بدیش اینه که تو شرایطی که حسابی حالم گرفته اس یه حسی بهم می گه برو بابا دلت خوشه! امسالم مثه سالای قبل! مگه هر سال این کاراو می کنی چی شه که امسال بشه! مگه پارسال فلان دعا رو کردی براورده شد که انقدر بیخودی امیدواری...

3.خیلی دوست دارم بیام بنویسم وای این سالی که گذشت نمی دونید عجب سالی بود...خیلی متفاوت و پر از نیکی و ال و بل ... کاشکی بود ولی خداییش نبود! یه جورایی افتضاح بود ... خوبی که داشت مگه میشه نباشه.دلم نمی خواد نا شکر باشم ولی کلشو که نگله می کنم می بینم عجب روزگاری بوده ، همون بهتر که رفت.

4.واقعا این دری وری ها جاش اینجا نیست...شخصا اگه همین الان برم تو یه وبلاگ ببینم شب عید بجای یه تبریک و چهار خط شعر خوشگل این اراجیف رو نوشته بدون شک چند تا جمله آبدار نثار نویسنده اش می کنم و بعد همون جملات رو بصورت مودبانه در آورده در قسمت نظرات به عرضش می رسونم تا حال گرفته اش رو تکمیل کرده باشم. 

5.سعی می کنم تا سال نو نیومده حال و هوا عوض کنم و بیام یه پست بهاری بذارم...شاید


6. عید آمد

عید آمدو ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بی دلی او را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید"که صد بار

عید امد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

مهدی اخوان ثالث «م. امید»


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:59 توسط ندا|

    * : امروز یک چیزی دیدم  از تعجب داشتم شاخ در می آوردم....می ترسم بنویسم به گوش کسی برسد ناراحتی بوجود بیاید.

خلاصه اش اینکه داشتم با یک فردی قدم می زدم در دلم غبطه خوردم به زیباییش،به قر و فرش و سر و وضعش...یک آن رو به روی هم قرار گرفتیم ...پالتویش را که دیدم....می شناختم!

وای خدای من! مرا ببخش که انقدر ناشکرم ... مرا ببخش که انقدر خروار خروار نعمت بمن داده ای باز غر می زنم و راه و بیراه با تو قهر می کنم. مرا ببخش که انقدر جوانم و جاهل که هنوز نفهمیده ام در بین این همه آدم الحق که پیش تو عزیزم.


    * : با فاصله چند دقیقه دو تا خبر بهم رسید.یکی خیلی خوب و یکی خیلی بد. هر دو می توانستند خیلی خوب تر و خیلی بدتر هم باشند ولی نبودند.

خبر خوب حداقل یک سال دیگر به دردم می خورد و خبر بد ممکن است تا آخر عمرهمراهم باشد.

گیجم...گیج گیج...یعنی چی به سرم میاد...

مادرم خبر بدم را باور نمی کند.هیچکدام نمی دانند راجع به چی حرف می زنم. و دوستانم...فقط به یک نفر گفتم.دلم نمی آید ناراحتشان کنم و شاید دلم نمی خواهد به کسانی بگویم که بی تفاوت از کنار دغدغه من می گذرند و دلم نمی خواهد وادارشان کنم نگران بنظر بیایند.

دلم می خواهد حرف بزنم...

خدایا دارم سعی می کنم که کمتر جاهل باشم و بر تو توکل کنم و ...نترسم. می خواهم فکر کنم باز هم حکمتی هست .از آن حکمت هایی که چند سال می گذرد تا بفهمم چه شد یا شاید از آنهایی که تا آخرش هم باز سر در نمی آورم.

شکر


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 21:53 توسط ندا|

یه ولنتاین دیگه...

یه همیشه دیگه...مثل همیشه...

باید بگم هی یا لازم نیست؟


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 21:2 توسط ندا|

        تصمیم گرفتم به گذشته ام برگردم. می خواهم یکبار دیگر خودم را بسازم و این بار با احترام فراوان نسبت به آنچه که در گذشته بودم و با نگاهی دقیق به آنچه که زینت یک انسان خود ساخته ، متعالی و البته مسلمان است.

       قرار است بخوانم...متنوع تر از همیشه. قرار است کمتر تجربه کنم بیشتر بیاموزم .بیشتر به خودم احترام بگذارم و به آموخته هایم.قرارست سکوت را تمرین کنم.

        امروز مثل گذشته هایم زندگی کردم.ساعتی پیش که در آرام خودم می اندیشیدم خودم را توبیخ کردم که چه کردی و چه نکردی و بهتر ازین هم می توانستی تصمیم بگیری...دیدم ّّّّّّبله!هنوز 3 روز از تصمیم به تغییرم نگذشته دارم خود جدیدم را مذمت می کنم که چرا آنطور بودی که دلت خواست و فکر فلان و بهمان را نکرده ای.  ولی خوب چه اهمیتی دارد.این جنجالهای داخلی که همیشه بوده.چه شیرینتر است وقتی فکر می کنم اینبار جنجالم لااقل راه به جاهایی بهتر خواهد داشت.

و تازه فهمیدم که خود قدیم من چقدر شبیه همیشه برادرم است...و اینکه مادرم هم انگار مثل من زیادی با زمانه تغییر کرده و انگار اوهم دلش می خواهد همان قبلی باشد.من هم خیلی دلم می خواهد مادرم همان قبلی باشد و بیشتر زندگی کند.بیشتر لذت ببرد...مادرم که لذت می برد همه مان خوشبختیم .همه مان عاشقیم!

         نتیجه اش می شود اینکه با انرژی میروم امتحان می دهم می شوم 20!



"وقتی به خدا توکل می کنی خداهمه چیز را به تو می دهدنه فقط آنچه را که با عقل کوچک خود مصرانه می طلبی..."

خیلی دوست دارم مثل دو سال پیش که این جمله رو نوشتم بهش معتقد باشم...نمیشه!


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 22:19 توسط ندا|

از اینم باید سفت و سخت تر بشم...

باید بیشتر مراقب وسایلم باشم...

آخه چند وقت پیش گوشیم هم ......پر!

عجب مردمی داریم ما!


نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:23 توسط ندا|

چقدر من بزرگ شدم...دیگه سنی ازم گذشته!

انقدر تغییر کردم که گاهی احساس می کنم با خودم هم بیگانه شدم!

مثلا همین امروز که کلی وسیله دستم بود همش مراقب بودم تو شلوغی مترو [....]!!!!

یادم اومد یه زمانی وقتی مامانم می گفت مراقب وسایلت باش با خودم می گفتم وای چه مامان حساسی دارم من!چقدر سخت می گیره... تا چند بار اولی هم که یا سرم و کلاه گذاشتن و یا [...]!!! بازم عین خیالم نبود و می گفتم مهم نیست... اما انگار منم دارم مثه آدم بزرگا سفت و سخت می شم...

یا اینکه تازگیا از یه چیزایی خوشم میاد که قبلا بنظرم مسخره بود! مثل گردنبند و دستبند!!! اونم ازونا که یه عالمه نگین و جواهر داره!!!!

خلاصه  اینکه دارم بزرگ شدنمو ، پیر شدنمو احساس می کنم ...نمی دونم ، شما هم احساس می کنید؟ شایدم خوب باشه ولی یه کم منو می ترسونه. آخه اون زمانی که به بی خیالی می گذشت انگار بهتر بود.می ترسم از روزی که توانایی پذیرش ریسک های کوچیک رو هم نداشته باشم! می ترسم از روزی که قشنگترین کادویی که دوست دارم بگیرم به جای گل و کتاب بشه طلا!

ترس نداره؟!!

*********************

راستی نزدیک روز تولد وبلاگم هم هستم...مبارکم باشه

"مرگ به طور طبیعی به سراغ انسان می آید ولی شهامت زندگی کردن نه....           لئوبوسکالیا"

این یکی از پست های 5 سال پیشم بوده!


نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 21:32 توسط ندا|

چقدر همه چيز پيچيده است...

 مشغله...يك كلاف در هم...

همه حرف مي زنند...هميشه همين طور بوده...

اگر به يك جايگاه مطمئن تكيه نداشته باشي...تحملش ميشود طاقت فرسا

چقدر مهمه مهم باشي...نه براي هركسي...نه بخاطر هر چيزي...

تكيه گاه يعني تو مهمي...انقدر كه كسي روح تو را دربر ميگيرد...همه ي پيچيدگي هاي زندگي ات را با خودش مي آميزد. و تو آرام مي شوي

يعني وقتي غمگيني .. وقتي حوصله نداري .. وقتي شادي.. وقتي سر حالي...

تو را مي فهمد و تو مي تواني بفهمي كه فهميده است...به حداقل ها اكتفا نمي كند... واكنش...دو كلمه حرف حساب!

اين مهم بودن را مي خواهم

براي خودم

...براي اينكه اگر روزي كسي بمن اهميت داد از تعجب ذوق زده نشوم...





نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 10:13 توسط ندا|

دلم گرفت...

از دنیای بدون تغییر

از نافهمی مردمان

از تکرار ....

خالی از حس ، خالی از هیجان ، خالی از امید...


از شنبه باید برم دانشگاه و دارم به روزایی فکر می کنم که باید به زور از رختخوابم یرون بیامو باز همون زندگی روتین رو شروع کنم! بدون تغییر... و سرد! خیلی سرد...


اشتیاقی برای دیدن دوستان ندارم 

ملاقات با آدمای جدید رو ترجیح می دم            دلم می خواد برم سفر، تنها...یه جای دور

یه زمانی خیال می کردم چند سال اون طرفتر زندگیم ، وقایع جدیدی منتظرمه...سالها گذشت و خیالای جدید و جدیدتر

نرسیدن های جدید و جدید تر

حالا دیگه مطمئن شدم چند سال اون طرفتر خبری نیست...هر چی هست مال همین الانه ، همین لحظه ای که دارم توی وبلاگم می نویسم، زندگی من الآن یعنی لمس  کیبورد با سر انگشتانم و فکر.

اما اون خیال های بی نتیجه کمترین ثمره شون امید و انرژی بود...

خدا خیال رو از کسی نگیره...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:56 توسط ندا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت