عارفانه ها و عاشقانه ها
حرف هایم
كودكانم داستان ما ز آرش بود . . .
مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم تورا می بینم ومیلم زیادت می شود هردم به سامانم نمی پرسی ؟نمیدانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی ؟نمیدانی مگر دردم؟ نه راهست اینکه بگذاری مرا درخاک و بگریزی گذاری آرو بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت از دامن بجز درخاک وآندم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تاکی دمار ارمن برآوردی، نمیگویی برآوردم؟ شبی دل را به تاریکی ززلفت باز می جستم رُخَت می دیدم وجامی هلالی بازمیخوردم کشیدم در برت ناگاه وشد درتاب گیسویت نهادم بر لبت لب را وجان ودل فدا کردم توخوش میباش با حافظ بروگوخصم جان میده چوگرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم حافظ من بهتر می اندیشیدم و مثل این سالها و این روزها که تند تند می گذرند ،خوره های مغزم مانع لذت بردنم نمی شدند . و امروز که من به دنیا آمدم پر از لذت زندگی بود ،وقتی آرزو کردم دست کم مثل هر سال تولدم باران ببارد و بارید..ولی این بار مجنونم نکرد . این بار دیوانه ام نکرد . مرا نکشاند تا آن بالا بالا ها..رهایم کرد همین نزدیکی ها. کنار خودم... نگاه كن كه غم درون ديده ام * فروغ فرخزاد *به یاد دکلمه دلنشین خسرو شکیبایی
وقتی دفعه چندم است و من انگار که دفعه اول باشد دلم شور می زند از اینکه همه چیز آنطور نباشد که باید.. و اینکه دلشوره هایم فقط دلشوره باشد....همین و بس
یخ زده ام.زندگی ام گاه و بیگاه در شریان های مغزم میلغزد. همین قدر که بتوانم بفهمم در برزخم. تنم روی پاره سنگ های این زمین لعنتی ماسیده . دیگر نای بلند شدن ندارد. هراز گاهی هرچه جان دارم جمع می کنم در بازوانم، میشود تکیه گاهم سر و گردن بلند می کنم می خواهم بلند شوم، سر بلند می کنم ،چشمم که به بی کسی ام می افتد جانم بالا می آید باز می خورم زمین و میمانم در برزخم. من سردم. سرد سرد... پاره سنگ های اینجا اما برای تن سرد ماسیده ی من سوزانند. ذره ذره خاکسترم میکنند.
زمستان است... با یک دنیا حسرت خواندمش...بارها...الان من همچنان کار می کنم ولی یک ماهی می شود که از آن بیمارستان خصوصی جمع و جور و از آن شغل دوست داشتنی ام استعفا داده ام و حالا نرس اورژانس یک بیمارستان دولتی رتبه A هستم با یک عالمه مراجع ، دنیای من عوض شده است. این جا همه مادر فولاد زره هستند از آنهایی که حتی ذاتشان هم مهربان نیست. اینجا من از همه کوچکترم.خیلی کم سن و سال تر و مساوات رتبه کاری من با آنها میرنجاندشان.اینجا همه بد نگاه می کنند به من... و من کاری نمی کنم جز مقایسه.زندگی من شده است مقایسه این جا و این درامد دوبرابر بیشترش و همه ی اوضاع مزخرفش با بهشتم در آن بیمارستان کوچکی که باید می پاییدم حقم را اگرچه ناچیز لااقل بدهند. لحظه لحظه ام در اینجا یک موقعیت مشابه دارد در آنجا ولی با حال و هوای دیگری. هر روز به خودم یادآوری می کنم "نمی خندی ندا! تو اینجا اصلا نمی خندی" و واقعیت هم همین است. اینجا خندیدن جرم است. اینجا نمی توانی خودت باشی.. اینجا یک تکه ای از این مملکت است و همه به کارت کار دارند و من باید اون جوری باشم که می خواهند. این است که از پوشش و آرایشم بگیرید تا رفتارها و حرف زدن ها و خندیدن هایم به کل تغییر کرده است. اینجا عجیب به چشم می آیم. پیش می آید در یک شیفت کاری موضوع بحث کلا من هستم!! اینکه من کمکشان می کنم برایشان عجیب است.این که من قید شیفت خوابم را می زنم که کار بیمارم را انجام بدهم می شود داستان جذاب تعریفی روز بعد! می چرخد بین 12 تا نرس آخر سر هدنرسم به گوشم می رساند که تو 2 شب پیش فلان کار را کردی! این جا فرقی نمی کند این پرسنل تحصیل کرده چند سالشان است،چه موقعیتی دارند یا زن هستند یا مرد...هرجا چندنفر جمع شوند فورا بساط غیبتشان را پهن می کنند و آخر سر هم به یک زیراب زنی شیرین منتهی می شود. و من فقط فرار می کنم از جمع هایشان... همکار های بهشتی آن یکی بیمارستان سراغم را می گیرند. یکی زنگ می زند یکی اس ام اس می دهد... می گویند "تو نیستی جایت خالی است.". "خوش نمی گذرد دیگر! "قنج می زند دلم از این حرفها. حس می کنم من در این دل تنگی ها و این غصه خوردن هایم تنها نیستم انگار.. آنها هم یاد من می افتند.انقدر که یک تماسی بگیرند حداقل... سر همه خالی می کنم الا خودم و من فردا امتحان هم دارم و جزوه ام گم شده بود تازه گیرش آوردم و چند برابر گرانتر از قبلی کپی گرفتم ازش و هنوز یک صفحه هم نخوانده ام محض رضای خدا! و تازه این بعد از ظهری مهمانی آشنایی داشتیم با یک خانواده ای و آن هم از بد روزگار کلی طول کشید... و همه این ها فقط ظواهر امروز من است و در مغز من چه ها که نمی گذرد و آنقدر فکر آشفته دارم. وسط همه این فکر ها یک حس پشیمانی هم دارم. امروز را نباید تلاش زیادی می کردم در مقابل جابجایی. احساس می کنم توکل به خدا و مصلحت او را نادیده گرفتم و فقط زور زدم .احساس می کنم ضرر کردم و اگر فقط و فقط به خدا توکل می کردم خودش جور بهتری کارهایم را راست و ریس می کرد و حالا هم از دست خودم ناراحتم و هم فکر می کنم خدا دلخور است از من . الان خدای من نشسته است آن بالا دارد نگاه عاقل اندر سفیه می اندازد بمن و می گوید عجب این بنده من حقیر است و دست به دامن هر کاری و هر کسی می شو جز من.. کاش کمی به من حق بدهد. شنیده بودم روابط بیمار و پرستار در بخش دیالیز که بیماران ثابت هستند خیلی نزدیک است ولی اینجوریش را دیگر فکر نمی کردم ... من در بیمارستان روزبه احساس آرامش و امنیت بیشتری داشتم تا بخش دیالیز!! آخر من هنوز آنقدر روشنفکر ! و open mind!! نشده ام که بتوانم بشکن زدن و قر کمر هدنرس را با بیمار آن هم مرد در بیمارستان بپذیرم و حتی یک درصد این شوخی ها را هم نمی توانم تحمل کنم و حالم بهم می خورد از اینکه این دست آدمیزاد بمن بگوید ندا جان! خیر سرم پرستارم مثلا... و من به خاطر همه این چیز ها که دوستشان نداشتم و به خاطر حس تعلقم به محل کار قبلی ام جنگیدم و انقدر که در مرزی قرار گرفتم که مترون بیمارستان به آن می گوید "قطع همکاری" . ممکن نیست ... یعنی انشاالله که نیست ولی حرفش را هم نمی خواستم بشنوم. . . . اینجاست که آدم دلش .......یک حامی می خواهد ... الان فقط گرسنه ام . دلم می خواهد معده ام پر باشد مغزم خالی. یعنی می شود یک روز صبح بیدار بشوم بگویم خدا یا شکرت این یکی آرزویم را هم دادی؟ اینجا در بخش روان بیمارستانی که من کار می کنم همه مهربانند.همه تو را دوست دارند. اینجا حق نداری نخندی! حق نداری بی حوصله و بی انرژی باشی! حق نداری خسته باشی ! این جا چند دقیقه ای بیشتر اگر سرپا بایستی همه می گویند "بشین" و من بی برو برگرد باید بنشینم. اینجا وقتی از کار خسته و کلافه می شوی ،تو را می فهمند! همکارم می آید پشت سرم، برایم صندلی می گذارد ، می گوید بنشین و بعد کارم را از دستم می گیرد و انجام می دهد . بی هیچ حرف اضافه و منتی... همینطور مات می مانم در مقابل این فرشته ها نمی دانم چه کار باید بکنم. اینجا سوتی اگر بدهی همه می فهمند ولی هیچ کس به روی مبارک نمی آورد ، فقط یک نفر که به تو نزدیک تر است می آید در گوشت یک جمله می گوید و بعد با یک لبخند و اینکه "اصلا فکرش را نکن، پیش می اید!" تمامش می کنند. اینجا حتی اگر بی اشتها غذا بخوری همه می فهمند و می گویند که حق نداری بی اشتها باشی! اینجا یک هدنرس داریم که پیر و بد اخلاق است و من به او می گویم مادر فولاد زره. ولی نمی دانم چرا این مادر فولاد زره هم ذاتش مهربان است. اگرچه با غر هایش دیوانه ام می کند و اصرار دارد مرا دو روزه تبدیل کند به استف بخش، ولی حاضر نیست بدون همکارانش نهار بخورد و حتی در شلوغی سلف قبول نمی کند با یک صندلی فاصله سر میز بنشینی! در بخش ما همه باید کنار هم باشند.پشت به پشت هم... همین مادر فولاد زره همان روز اول کارم درست بعد از غر هایش در رابطه با اینکه اصلا معلوم نیست قبول کند من در این بخش بمانم ، زیر لب سفارش کرد به منشی بخش که تاریخ تولدم را بپرسد و یادداشت کند مبادا یادشان برود روز تولدم را! اینجا عجیب احساس حمایت شدن می کنم ، اینجا وقتی میروم کاری انجام بدهم یک نفر همراهم می آید شاید به کمکش احتیاج داشتم، اگر نه که دور هم بوده ایم!! امروز یک پرستار دیگر مرا در آسانسور دید ،پرسید که جدید آمده ام؟ وقتی جواب مثبت دادم گفت بخش روان هستی؟ با تعجب نگاهش می کردم که گفت :"وقتی انرژی داری یعنی حتما از آن بخش آمده ای بیرون" اینجا هر کسی در هر بخشی که خسته باشد، بی حوصله باشد یا اصلا دلش گرفته باشد می آید بخش ما نیم ساعتی می نشیند،گپ می زند،سرحال می آید و می رود. حتی پرسنل اداری بیمارستان هم گذرشان به این بخش زیاد می خورد! اینجا نام خانوادگی من را به اضافه یک "جان" سفت محکم می کنند و بعد صدایم می زنند. اینجا من هم دانشگاهی هایم را می بینم که حالا همکارم هستند (این روزها یک عالمه تعجب کرده ایم از دیدن هم!) اگر عمرا در دوران دانشگاه ارتباطی نداشته ایم با هم و یا حتی دورادور از هم بدمان هم می آمده هیچ تاثیری در رابطه بیمارستانی مان ندارد و عجیب همه صمیمی و با شخصیت هستند. اینجا همه چیز آنقدر خوب و دوست داشتنی است که از الان دارم تحریک می شوم بیش از 3 ماهی که برنامه ریزی کرده بودم اینجا بمانم. امروز دیگر فکر می کنم مادر فولاد زره به این نتیجه رسید که بنده عرضه گرداندن این بخش را به تنهایی دارم و احساس کرده است که می توانم استف باشم. امروز را غر نزد و برنامه ماه آینده ام را هم فیکس کرد. درست مثل امروز من.چند روزه منتظر امروزم که برم تالار شمس دیدن دوستای دوچرخه سوارم که برای آموزش به مردم راجع به ام اس از مشهد تا تهران رو دوچرخه سواری کردن. اولش که باید به قرار مهمی که مادرم ترتیب داده بود می رسیدم.با کلی زحمت راضیش کردم که تا ساعت 5 بر می گردم و هنوز یک ساعت از راضی شدن مادرم نگذشته بود که یکی از اقوام تماس گرفتن و گفتن که برای دیدن ما می یان. و اساسا چون فرزندان این خانواده از ینگه دنیا تشریف آورده اند این مهمانی بسیار مهم تلقی شده و هیچگونه امکان پیچاندنی وجود نداره. بخصوص که من تلفن رو جواب دادم!!!!! دلم انقدر سوخت.... عجب چیز مزخرفیه این رودربایستی........ دلم یه گوش مفت می خواد بشینم هرچی غرولند دارم حواله اش کنم. از حق نگذرم گاهی خودمم هم از این مدل گفتمان با در و دیوار و تیر و تخته استفاده کرده ،حسابی کیفش را هم میبرم D: فعلا مهمتر از همه چیز تکلیف ما آدم هاست که با خودمان روشن نیست.... امروز فهمیدم به اندازه کافی دوست توی زندگیم ندارم... برخلاف همیشه که فکر می کردم دوستانم زیادی شده اند ولی امروز که در تنهایی و بی حوصلگی خودم جریان داشتم، هیچکس با من نبود.حتی برای خوردن یک بستنی.البته می دانم هیچ دوستی نمی تواند جای دیگری را پر کند و مثلا وقتی من امروز دلم می خواهد با فلانی بیرون بروم ،در همان زمان دلم نمی تواند بخواهد با دوست دیگری بروم. و مثلا من وقتی دلم گرفته است و ذهنم رفته است در آن ورطه های کمی سطح بالاترش،حرفهایم را به هرکسی نمی توانم بزنم. امروز حتی خواستم تنهایی بروم آن کافه ی چوبی یک "موکا"ی تلخ بخورم. تلخ تلخ... شاید کمی آرام بگیرم ولی نشد... بی دوست نشد. شاید چون اگر تنهایی گریه می کردم در این اجتماع فضول خیلی خجالت می کشیدم. ترجیح دادم برگردم به خانه ام که تکرارش دارد روانم را پرپر می کند و آهسته آهسته می پوساندم. این "فکسوفنادین" هم نعمتی بود. "ریتالین" را هم اگرچه امتحان نکرده ام ولی فکر می کنم محشر باشد. شب را بمیری در خواب و یک روز را پر از انرژی آغاز کنی ... فوق العاده است.اینجوری احتمال اینکه دلم بگیرد هم کمتر می شود.شاید این لوراتادین فکسنی را گذاشتم کنار و از فکسوفنادین دوست داشتنی ام لذت بردم. عصر ها را اگر خانه باشم میرویم پارک قدم می زنیم...بهار را نفس می کشیم ،شکوفه قورت می دهیم...کلی لذت دارد.جوانه های درخت ها را نشان می کنم فردایش می روم ببینم در آمده اند یانه.دارم تمرین "صبر" می کنم! امروز رفتیم همین بوستان نزدیک خانه مان . بجای همه این ها که گفتم خاطره میل کردم آنهم به لطف این جوانان امروزی که خیلی هم با قبل تر های خودم فرقی نداشتند... در حس و حال البته و در عمل... من همیشه جانب احتیاط را رعایت می کردم. خودمانیش می شود بزدل اما اسمش را گذاشته ام عقل و ادب!!! چه عصر های زیبایی داشتم با صبا. چه دل خوشی داشتیم هردوی مان. پر از آرزوی امروز بودیم آنوقت ها.آن زمان انگار شادمهر هم زیبا تر می خواند... هنوز هیچ چیز عسل بانوی سیاوش قمیشی نشده است. چقدر حرف دارم با صبا بگویم.نیست...نیستم... دوریم از هم و دیگر همان حرفهای تکراریمان را هم نمی توانیم بزنیم.همان خاطراتی را که برای فرار از کشمکشهای زندگی مان هزارباره مرور می کردیم...دیگر نمیشود. سرم را گرم کرده ام با کتاب و آن پازل هزار تکه که نمی دانم صبا ! تو قبلا آن دو تکه ی دودکش خانه را گم کرده بودی؟درست کنار همان جا که خورشید از کنارش دارد طلوع می کند....چرا هر چه می گردم نیست؟ این روزها یاد خیلی ها می کنم.دریغ که هیچکدامشان یاد من نمی کنند.ناز که ندارم ولی خوب شاید غرور است که نمی گذارد دست به گوشی شوم. یک لیست بلند بالا دارو دارم که برای فردا باید جیک و پوک همشان را از بر باشم تا استاد گرامی که البته کلمه استاد خیلی از سرشان زیاد است لطف کنند یک نمره ای با چند برابر منت اضافه حواله ام کنند. کتاب ندارم سایت دارو های ژنریک هم نمی دانم چه مرگش است که بالا نمی آید. تمام امروز را هم به دنبال خفه کردن خودم با آن پازل پیچیده سردرد داشتم و حالا من مانده ام و حوض ام! دیروز رفتم فرم استخدام پر کردم.دلم دارد می جوشد تا شنبه بشود زنگ بزنند بگویند قبولم کرده اند. دیگر دارد حالم بهم می خورد از حرف زدن با صفحه سفید جلوی چشمم، همان سررسید خودم کمتر حس تنهایی می دهد تا رو کردن دغدغه هایم برای بلاگفا! این روزها با خدا بیشتر حرف میزنم.دارم فکر می کنم اگر گوش شنوای دیگری داشتم نکند کمتر با خدا حرف می زدم؟ نکند روزی یادم برود این روزها را... 1.امسال یه چیزایی راجع به پنجه یا همون پنجی شنیدم که مربوط می شد به آداب و رسوم ایرانیان باستان. پنجه در واقع همون پنج روز آخر ساله که به خاطر سی روزه بودن تمام ماه های سال از 365 روز باقی می مونده و جز هیچ ماهی محسوب نمی شده. نکته جالبش اینکه اجداد ما این پنج روز رو به جشن و شادی می گذروندن و معتقد بودن این روزها جز روزهای عمر حساب نمیشه! خلاصه که منم از وقتی این مطلبو شنیدم سعی کردم حسابی زنده اش کنم.این تعطیلات پیش از تعطیلات عید رو خونه بودم هیچ کاری هم نداشتم جز خوندن همه شعر ها و آهنگ های بهاری که بلدم و بشکن زدن و گاهی هم پخش همگانی آهنگ های مورد علاقه خودم برای همه!!!... تا اینکه بازم شب عید شد... آرزو به دل موندم یه سال شب عید دلم نگیره . کسی نزنه تو حالم . یه سال شب عیدمو با آرامش و آداب خودم برگزار کنم. یه بارم که شده با خیال راحت هفت سینمو هر جور دلم می خواد و هر وقت دلم می خواد بچینم ... از اینکه تا دو روز مونده به عید همه چیز عالیه و درست شب عید هر سال همه ارزش ها یهو قاطی می شه تعجب می کنم ... این الم شنگه تا نیم ساعت قبل از سال تحویل ادامه داره و بعد دوباره همه چیز به حالت عادی بر می گرده! 2.تو فکرم لحظه سال تحویل چه دعایی بکنم. کلی با خودم کلنجار رفتم که مثه سالهای قبل گول الم شنگه های آخر سالو نخورم و چهار تا دعای درست حسابی برای خودم بکنم. و برای دوستم... بدیش اینه که تو شرایطی که حسابی حالم گرفته اس یه حسی بهم می گه برو بابا دلت خوشه! امسالم مثه سالای قبل! مگه هر سال این کاراو می کنی چی شه که امسال بشه! مگه پارسال فلان دعا رو کردی براورده شد که انقدر بیخودی امیدواری... 3.خیلی دوست دارم بیام بنویسم وای این سالی که گذشت نمی دونید عجب سالی بود...خیلی متفاوت و پر از نیکی و ال و بل ... کاشکی بود ولی خداییش نبود! یه جورایی افتضاح بود ... خوبی که داشت مگه میشه نباشه.دلم نمی خواد نا شکر باشم ولی کلشو که نگله می کنم می بینم عجب روزگاری بوده ، همون بهتر که رفت. 4.واقعا این دری وری ها جاش اینجا نیست...شخصا اگه همین الان برم تو یه وبلاگ ببینم شب عید بجای یه تبریک و چهار خط شعر خوشگل این اراجیف رو نوشته بدون شک چند تا جمله آبدار نثار نویسنده اش می کنم و بعد همون جملات رو بصورت مودبانه در آورده در قسمت نظرات به عرضش می رسونم تا حال گرفته اش رو تکمیل کرده باشم. 5.سعی می کنم تا سال نو نیومده حال و هوا عوض کنم و بیام یه پست بهاری بذارم...شاید 6. عید آمد عید آمدو ما خانه ی خود را نتکاندیم گردی نستردیم و غباری نفشاندیم دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز از بی دلی او را ز در خانه براندیم هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم از نه خم گردون بگذشتند حریفان مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم طوفان بتکاند مگر "امید"که صد بار عید امد و ما خانه ی خود را نتکاندیم خلاصه اش اینکه داشتم با یک فردی قدم می زدم در دلم غبطه خوردم به زیباییش،به قر و فرش و سر و وضعش...یک آن رو به روی هم قرار گرفتیم ...پالتویش را که دیدم....می شناختم! وای خدای من! مرا ببخش که انقدر ناشکرم ... مرا ببخش که انقدر خروار خروار نعمت بمن داده ای باز غر می زنم و راه و بیراه با تو قهر می کنم. مرا ببخش که انقدر جوانم و جاهل که هنوز نفهمیده ام در بین این همه آدم الحق که پیش تو عزیزم. * : با فاصله چند دقیقه دو تا خبر بهم رسید.یکی خیلی خوب و یکی خیلی بد. هر دو می توانستند خیلی خوب تر و خیلی بدتر هم باشند ولی نبودند. خبر خوب حداقل یک سال دیگر به دردم می خورد و خبر بد ممکن است تا آخر عمرهمراهم باشد. گیجم...گیج گیج...یعنی چی به سرم میاد... مادرم خبر بدم را باور نمی کند.هیچکدام نمی دانند راجع به چی حرف می زنم. و دوستانم...فقط به یک نفر گفتم.دلم نمی آید ناراحتشان کنم و شاید دلم نمی خواهد به کسانی بگویم که بی تفاوت از کنار دغدغه من می گذرند و دلم نمی خواهد وادارشان کنم نگران بنظر بیایند. دلم می خواهد حرف بزنم... خدایا دارم سعی می کنم که کمتر جاهل باشم و بر تو توکل کنم و ...نترسم. می خواهم فکر کنم باز هم حکمتی هست .از آن حکمت هایی که چند سال می گذرد تا بفهمم چه شد یا شاید از آنهایی که تا آخرش هم باز سر در نمی آورم. شکر
یه همیشه دیگه...مثل همیشه... باید بگم هی یا لازم نیست؟
قرار است بخوانم...متنوع تر از همیشه. قرار است کمتر تجربه کنم بیشتر بیاموزم .بیشتر به خودم احترام بگذارم و به آموخته هایم.قرارست سکوت را تمرین کنم. امروز مثل گذشته هایم زندگی کردم.ساعتی پیش که در آرام خودم می اندیشیدم خودم را توبیخ کردم که چه کردی و چه نکردی و بهتر ازین هم می توانستی تصمیم بگیری...دیدم ّّّّّّبله!هنوز 3 روز از تصمیم به تغییرم نگذشته دارم خود جدیدم را مذمت می کنم که چرا آنطور بودی که دلت خواست و فکر فلان و بهمان را نکرده ای. ولی خوب چه اهمیتی دارد.این جنجالهای داخلی که همیشه بوده.چه شیرینتر است وقتی فکر می کنم اینبار جنجالم لااقل راه به جاهایی بهتر خواهد داشت. و تازه فهمیدم که خود قدیم من چقدر شبیه همیشه برادرم است...و اینکه مادرم هم انگار مثل من زیادی با زمانه تغییر کرده و انگار اوهم دلش می خواهد همان قبلی باشد.من هم خیلی دلم می خواهد مادرم همان قبلی باشد و بیشتر زندگی کند.بیشتر لذت ببرد...مادرم که لذت می برد همه مان خوشبختیم .همه مان عاشقیم! نتیجه اش می شود اینکه با انرژی میروم امتحان می دهم می شوم 20! "وقتی به خدا توکل می کنی خداهمه چیز را به تو می دهدنه فقط آنچه را که با عقل کوچک خود مصرانه می طلبی..." خیلی دوست دارم مثل دو سال پیش که این جمله رو نوشتم بهش معتقد باشم...نمیشه!
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه ها،دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها،لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته ی دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه ،روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن ،رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن، كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش ،رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید، برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد، صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
ادامه مطلب


چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره ايي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ايي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي كشانيم
فراتر از ستاره مي نشانيم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو مي دمي و آفتاب مي شود...




![]()
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه اخوان ثالث



| Design By : Mihantheme |


